سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
سـرّ قضـــا
صفحه اصلی پیام‌رسان پارسی بلاگ پست الکترونیک درباره اوقات شرعی
1 2 3 >

14/11/89
3:0 ع

در نام و لقب وے اختلاف چندان نیست. اغلب تذکره نویسان وے را به نام شهاب الدین یحیے بن حبش بن امیرک مکنے به ابوالفتح سهروردے مے شناسند، در سهرورد یکے از دهات زنجان به دنیا آمد، به گفته شهرزورے در 545 و یا 550 متولد شده و در 581 وفات یافت و یا مقتول گردید. شهاب الدین در اقسام حکمت و فنون دیگر اسلامے تبحرے خاص داشت، برخے نقل کرده اند که در علوم غریبه نیز دستے داشته است ، اهل ریاضت و سیر و سلوک بوده است. حکمت و اصول را در مراغه نزد مجد الدین جیلے آموخته و سفرے نیز به اصفهان داشته و بسیارے از کتب فلسفے را نیز در آن سامان آموخت. از مجموعه رسائلش پیداست که با صوفیان ملاقات هایے داشته است، از همان اوان جوانے به سیر و سلوک و ریاضت پرداخته و به مقام مکاشفه نائل آمده است. گویند پس از سیر آفاق و انفس در سن سے سالگے به شام و حلب رفت، ملک ظاهر حاکم حلب و فرزند صلاح الدین ایوبے شیفته وے شد و براے او مجالس مناظره ترتیب مے داد. روزے سهروردے در یکے از این مناظرات همه فیلسوفان و دانشمندان مجلس را مجاب کرد و با این کار حسد و کینه آنها را شعله ور ساخت، آنان به سعایت او زبان گشودند و سر انجام وے را به فساد عقیده متهم کردند و بالاخره صلاح الدین ایوبے قتل او را از فرزند خود ملک ظاهر خواست.


شهاب  الدین سهروردے




16/10/89
6:44 ع


 


قل لو کان البحر مداداً لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی



 


 و لو جئنا بمثله مددا



 


الکهف /109 



 


تکلم عبارتست از اِعراب و اخبار آنچه در ضمیر نهفته است و در کتاب و سنت آمده که حق تعالی متصف میشود به اسم المتکلم ،  ولی هر کسی به یک شکل المتکلم را معنا کرده است .



 


اشاعره و پیروانشان صحبت از کلام نفسی کرده اند منتها در توضیح آن دچار اضطراب شده اند  . در شرح آن گفته اند که کلام نفسی از قبیل اخبار ، انشاء ، جمله خبری و جمله انشائی نیست . ولی در آخر هم معلوم نکرده اند که منظورشان از کلام نفسی چیست.



 


معتزله هم گفتند که کلام الهی عبارتست از ایجاد اصوات . خیلی از متکلمین و محدثین و اهل ظاهر شیعه هم همین سخن را زده اند که کلام الهی که گفته می شود یعنی ایجاد اصوات .همانگونه که مجلسی فرموده :« اعلم انه لا خلاف بین اهل الملل فی کونه تعالی متکلماً لکن اختلفوا فی تحقیق کلامه و حدوثه و قدمه ، فالإمامیة قالوا بحدوث کلامه تعالی و انه مؤلف من أصوات و حروف و هو قائم بغیره ، ... » ( سفینة البحار / ج7/ ص 517)



 


حرف اشاعره نامعقول است که می گویند کلام نفسی ، لفظ ، صوت ، انشاء ، خبر ، امر ، نهی و از این قبیل نیست و در آخر می گویند که معنایی قائم بنفس است.



 


معتزله و اتباعشان هم که گفتند کلام عبارتست از ایجاد صوت ، درست نیست . اگر کلام الهی عبارت باشد از ایجاد اصوات ، از طرفی هم که لا مؤثر فی الوجود الا الله و مفیض وجود هر چیزی حق تعالی است پس اگر یک کلاغ هم قار قار کرد ، مفیض صوت او هم حق تعالی است پس صدای کلاغ  میشود صوت حق تعالی و هر صدایی که در عالم است باید صدای حق تعالی باشد چون مفیض صوتش حق تعالی است زیرا موجد همه اشیاء حق تعالی است.



 


قرآن فرمود :« یبشرک بکلمة منه اسمه المسیح عیسی ابن مریم (آل عمران/45) » اگر یکی از کلمات مسیح است و او کلمه الهی است یعنی حق تعالی متکلم است به این کلمه . پس نمی شود گفت که کلام الهی عبارتست از اصوات. مسیح یکی از وجودات خارجی است و یک وجود جوهری است و صوت نیست در روایات هم نسبت به اهل بیت آمده است « نحن الکلمات التامات »



 


 مرحوم حاج ملا هادی سبزواری برای آنکه بیان کند منظور از اینکه می گویند حق تعالی متکلم است چیست مقدمه ای بیان می کند .



 


مقدمه اش این است که همین چیزی که در عرف به آن کلام می گوییم چیست ؟ و تحلیلش چیست؟ . وقتی بخواهیم معنایی را که در ذهن ماست را به مخاطب بفمانیم چند راه داریم . اگر کسی بخواهد معنای آب را به کسی بفهماند اولین راهش این است که همان آب را که در خارج موجود است که جسمی سیال و شفاف است را نزد مخاطب  حاضر کند ، نشان دهد و بفهماند که مقصودش چیست ، یا با اشاره بگونه ای بفهماند که مقصودش چیست ، یا بنویسد و نقشی بکشد که مقصودش را برساند و یا معنا را با یک صوتی بیان کند .



 


از این میان راحت ترین راه انتقال معنا همان لفظ است . با همین لفظ می شود به بزرگترین اشیاء اشاره کرد و بزرگترین کارها را نشان داد و دیگر معونه حرکت و حضور ماده خارجی و مشکلات دیگر را ندارد . چون ساده ترین راه انتقال معنا همین لفظ است ، مردم  هم بالاخره برای معاششان و زندگیشان و سهولت کارشان الفاظی را وضع کرده اند و اصواتی را که دلالت بر این الفاظ کند قرار داده اند ، به همین جهت به آنها کلام و کلمه می گویند .



 


حالا اگر یک حقیقتی همین کار را انجام دهد یعنی دلالت کند بر آنچه که در ضمیر متکلم است باز هم کلام میشود.



 


با این تحلیل همه موجودات از عالی تا اسفل همه دلالت بر مکنونات علمی حق تعالی می کنند و همه ظهور و آیه حق تعالی هستند و نشانه علم و قدرت الهی هستند پس همه اینها کلام حق تعالی هستند پس همه موجودات کلام الهی هستند.



 


به نزد آنکه جانش در تجـلی است



 


همه عــالـم کتاب حق تعـالی است 



 


اگر این تحلیل را فهمیدیم ، می فهمیم که در حقیقت ، صدق معنای کلام بر موجودات خارجی بیشتر است از صدق کلام بر لفظ. اگر معنای کلام چیزی باشد که حکایت کند از ضمیر متکلم پس موجود خارجی اولی و سزاوارتر است در کلام بودن تا لفظ. چون لفظ دارای محدودیت است و متوقف است به اینکه قرار دادی باشد و برای این معنا وضع شده باشد و متوقف بر علم وضع است .



 


اصل کلام اِعراب از ضمیر غیبی است که بر موجودات خارجی صادق است و ما بقی لوازم مراتب کلام می باشند . مثلاً اگر کلام به صورت صوت باشد این است که وضع باشد ، قرار داد باشد ، علم به وضع باشد که اینها در موجود خارجی نیست ولی اصل کلام که اِعراب از ضمیر غیبی است در هر دو مورد صوت و خارج هست پس کلام است.



 


وقتی کلام عبارت شد از اعراب و اخبار از مکنون غیبی ، بزرگترین اعراب از ذات حق تعالی خودش است و نمی شود که اعرابی بزرگتر از خودش باشد .



 


پس کلام دو مرتبه دارد ، کلام ذاتی که عین ذات حق تعالی است همانگونه که علم حضوری مجرد به ذات خودش عین ذاتش است و همان طور که در علم گفته شده که علم و عالم و معلوم یک حقیقت بودند اینجا هم کلام و متکلم یک حقیقت هستند ، این برترین و کاملترین نحوه اعراب از ضمیر و کلام است . پس همینکه وجود حق تعالی بگونه ای باشد که منشاء کلمات وجودی است ذات و وجودش به گونه ای است که می تواند این کلمات را در مقام فعل انشاء کند. حصول این معنا در مقام ذات می شود کلام ذاتی و در مقام فعل همه موجودات کلمات وجودیه و کلمات حق تعالی هستند ، منتها برخی کلمات تام هستند مثل معصومین و انبیاء و اولیاء بزرگ الهی با تفاوت درجاتشان تا برسد به این کلمات معمولی .



 


برخی از این کلمات مانند عقول هستند که اصلاً حالت منتظره ندارند ، شیء جدید و کمال جدیدی برایشان حاصل نمی شود. برخی هم هستند که مستکفی به باطن خویش هستند اگر چه در ابتدای ظهور نقص دارند مانند کمّل از اولیاء ، ولی اینها بدون معلم بشری به کمال می رسند چون از باطن وجودی خویش که اتصال به اسماء و حق تعالی دارند تغذیه می کنند . برخی هم که ناقص هستند باید شرایط اِعدادی باشد و باید معلم انسانی هم باشد تا مراتب وجود را طی کنند.


16/9/89
12:17 ع

پیدایش سوفیسم و شک گرایى


در قرن پنجم قبل از میلاد از اندیشمندانى یاد مى‏شود که به زبان یونانى سوفیست‏یعنى حکیم و دانشور نامیده مى‏شده‏اند ولى على رغم اطلاعات وسیعى که از معلومات زمان خودشان داشته‏اند به حقایق ثابت باور نداشته‏اند بلکه هیچ چیزى را قابل شناخت جزمى و یقینى نمى‏دانسته‏اند .


به نقل مورخین فلسفه ایشان معلمان حرفه‏اى بوده‏اند که فن خطابه و مناظره را تعلیم مى‏دادند و وکلاى مدافع براى دادگاهها مى‏پروراندند که در آن روزگار بازار گرمى داشتند این حرفه اقتضا مى‏کرد که شخص وکیل بتواند هر ادعایى را اثبات و در مقابل هر ادعاى مخالفى را رد کند سروکار داشتن مداوم با این گونه آموزشهاى مغالطه آمیز کم کم این فکر را در ایشان بوجود آورد که‏اساسا حقیقتى وراى اندیشه انسان وجود ندارد .


داستان آن شخص را شنیده‏اید که به شوخى گفت در فلان خانه حلواى مجانى مى‏دهند عده‏اى از روى ساده لوحى به سوى خانه مزبور شتافتند و جلو آن ازدحام کردند کم کم خود گوینده هم به شک افتاد و براى اینکه از حلواى مجانى محروم نشود به صف ایشان پیوست .


گویا سوفیستها هم به چنین سرنوشتى دچار شدند و با تعلیم دادن روشهاى مغالطه آمیز براى اثبات و رد دعاوى رفته رفته چنین گرایشى در خود ایشان به وجود آمد که اساسا حق و باطل تابع اندیشه انسان است و در نتیجه حقایقى وراى اندیشه انسان وجود ندارد .


واژه سوفیست که به معناى حکیم و دانشور بود به واسطه اینکه به صورت لقبى براى اشخاص نامبرده در آمده بود معناى اصلى خود را از دست داد و به عنوان رمز و علامتى براى شیوه تفکر و استدلال مغالطه آمیز در آمد همین واژه است که در زبان عربى به صورت سوفسطى در آمده و واژه سفسطه از آن گرفته شده است


16/9/89
12:16 ع

آغاز تفکر فلسفى


تاریخ تفکر بشر به همراه آفرینش انسان تا فراسوى تاریخ پیش مى‏رود هر گاه انسانى مى‏زیسته فکر و اندیشه را به عنوان یک ویژگى جدایى ناپذیر با خود داشته و هر جا انسانى گام نهاده تعقل و تفکر را با خود برده است .


از اندیشه‏هاى نانوشته بشر اطلاعات متقن و دقیقى در دست نیست جز آنچه دیرینه شناسان بر اساس آثارى که از حفاریها به دست آمده است‏حدس مى‏زنند اما اندیشه‏هاى مکتوب بسى از این قافله عقب مانده و طبعا تا زمان اختراع خط به تاخیر افتاده است .


در میان انواع اندیشه‏هاى بشرى آنچه مربوط به شناخت هستى و آغاز و انجام آن است در آغاز توام با اعتقادات مذهبى بوده است و از این روى مى‏توان گفت قدیمترین افکار فلسفى را باید از میان افکار مذهبى شرقى جستجو کرد .


مورخین فلسفه معتقدند که کهنترین مجموعه‏هایى که صرفا جنبه فلسفى داشته یا جنبه فلسفى آنها غالب بوده مربوط به حکماى یونان است که در حدود شش قرن قبل از میلاد مى‏زیسته‏اند و از دانشمندانى یاد مى‏کنند که در آن عصر براى شناخت هستى و آغاز و انجام جهان تلاش مى‏کرده‏اند و براى تفسیر پیدایش و تحول موجودات نظریات مختلف و احیانا متناقضى ابراز مى‏داشته‏اند و در عین حال پنهان نمى‏دارند که اندیشه‏هاى ایشان کما بیش متاثر از عقاید مذهبى و فرهنگهاى شرقى بوده است .


به هر حال فضاى آزاد بحث و انتقاد در یونان آن روز زمینه رشد و بالش افکار فلسفى را فراهم کرد و آن منطقه را به صورت پرورشگاهى براى فلسفه در آورد .


طبیعى است که اندیشه‏هاى آغازین از نظم و ترتیب لازم برخوردار نبوده و مسائل مورد پژوهش و تحقیق دسته‏بندى دقیقى نداشته است چه رسد به اینکه هر دسته از مسائل نام و عنوان خاص و روش ویژه‏اى داشته باشد و اجمالا همه اندیشه‏ها به نام علم و حکمت و معرفت و مانند آنها نامیده مى‏شده است


15/9/89
3:0 ع

حیات علمى علامه طباطبائى پر از الهامات غیبى است که در اینجا به ذکر سه نمونه از آن اکتفا مى کنیم:


1 ـ امداد غیبى در طریق تحصیل


علامه آن طور که در شرح زندگى خود نوشته است، اوایل طلبگى علاقه زیادى به ادامه تحصیل نداشته است. از این رو هر چه مى خوانده، نمى فهمیده است و چهار سال به همین نحو روزگار را گذرانیده، تا عنایات الهى شامل حالش گشته، روحیه ایشان عوض مى شود به طورى که تا پایان تحصیل هرگز از آموختن، خسته و دلسرد نمى شود، و زشت و زیباى جهان را فراموش کرده، بساط معاشرت با غیر اهل علم را به طور کلى بر مى چینند و در خور و خواب و لوازم زندگى به حداقل ضرورت قناعت نموده، باقى را به مطالعه مى گذرانند.


یکى از شاگردان ایشان استاد محترم آقاى حائرى شیرازى است. ایشان نقل مى کنند:


«شبى بعد از اتمام نماز مغرب و عشا خدمتشان عرض کردم: عرضى دارم، نمى دانم جواب مى دهید یا نه؟ فرمود: چنانچه بدانم مى گویم. عرض کردم: مربوط به شخص شما است، مى خواهم در جواب دریغ نکنید. فرمود: آنچه بدانم دریغ ندارم. عرض کردم: شنیده ام که حضرت عالى در سنین گذشته عملى داشته اید که بعد از این عمل، خداوند لطفى فرموده و تفضّلى کرده و از آن به بعد مجهولى براى شما باقى نمانده است.وقتى این را گفتم مقدارى چهره اش برافروخته شد.


و فرمود: چون وعده کردم که جریان را بگویم مى گویم. و فرمود: در ابتداى تحصیلم در تبریز به خواندن سبوطى مشغول بودم. روزى استاد، مرا امتحان کرد. من در امتحان رفوزه شدم و از عهده امتحان برنیامدم. استاد به من فرمود: وقت خود و وقت مرا تضییع کردى.


این تعبیر براى من بسیار سنگین بود. دیگر نتوانستم در شهر بمانم. از شهر خارج شدم و به کنارى رفتم; جایى که از اغیار خالى بود. به عملى مشغول شدم (نفرمود چه عملى) بعد از اتمام آن عمل خداوند عنایتى فرمود. این را که گفت، دیگر ساکت شد. عرض کردم: شنیده ام که بعد از این عمل با هر مطلب مشکلى که مواجه شده اید حل شده است. فرمودند: به حمد الله تا حال خداوند متعال چنین عنایت فرموده است.»


آرى، کسى که در طریق تحصیل علم براى خدا قدم بر مى دارد و انگیزه اى جز خدمت به دین خدا و خلق او ندارد از آغاز این چنین مورد عنایات قرار مى گیرد و تا پایان پیوسته مورد افاضات الهى و مددهاى غیبى است. نیت خالص اوست که او را مستعد نزول علوم قرآنى و انفاس رحمانى مى سازد; زیرا خداوند متعال فرموده: (اتقوا الله یعلمکم الله). بدیهى است که علم حقیقى جز با دلى پاک و قلبى مملو از عشق خداوند حاصل نمى آید.


2 ـ پیک و پیام از سوى امیر مؤمنان على(علیه السلام)


فرزند علامه مرحوم آقا سید عبدالباقى طباطبائى نقل کردند:
تقریباً دو یا سه سال قبل از پایان عمر پدرم از ایشان سؤال کردم چه عاملى باعث مراجعت شما به ایران شد؟


فرمودند: در سال 1314 که رضا خان به اوضاع ایران تسلط کامل پیدا کرده بود مانع ارسال پولى که از ایران (از محل در آمد ملک موروثى) برایمان مى رسید، شد. و ما هم که از بیت المال دریافتى نمى کردیم، طبعاً دچار مضیقه مالى شدیم و خواه ناخواه مدتى صبر کردیم و به تدریج از آشنایان قرض مى کردیم و روز و به روز مشکلات زیاد مى شد، تا اینکه دیگر محلى براى قرض و غیره باقى نماند و قهراً ما هم به شدت به تنگ آمده بودیم و به هیچ وجه قادر به خرید مواد غذایى نبودیم.


موقع عصر بود که صبرم تمام شده، به حرم حضرت امیر(علیه السلام) مشرف شدم و از وضع گله کردم اما بلافاصله پشیمان شدم، ولى دیگر اشتباهى شده بود و ملول و ناراحت به منزل برگشتم، ولى کسى در منزل نبود. پشت میز کوچکم به مطالعه نشسته بودم و مطلب دقیقى را مطالعه مى کردم. هنوز لحظاتى نگذشته بود که صداى در را شنیدم. برخاستم درب منزل را باز کردم. شخص بلند قدى با محاسن حنایى و لباس بلند و عمامه در مقابل در ایستاده بود و به محض باز کردن در، سلام کرد. جواب گفتم. گفت: من شاه حسین ولى هستم; امام سلام فرستادند، فرمودند در این هفده سال چه وقت خداوند شما را تنها گذاشته که اکنون از شما بى خبر باشد. این را گفت و برگشت.


بعد که من به خود آمدم با خود گفتم این مرد که بود. پس از بررسى معلوم شد وى از عرفائى بوده که چند قرن قبل فوت نموده و در قبرستان سید حمزه تبریز مدفون است. لکن عدد هفده را در این پیام نفهمیدم به چه چیز مربوط مى شود که بالاخره متوجه شدم تاریخ مصّمم شدن من است.


آن روز گذشت، شب شد و خوابیدیم. نزدیک اذان صبح درب منزل زده شد و خانواده برخواست و رفت تا ببیند در این موقع شب چه کسى است و چه کار دارد. وقتى برگشت گفت: مردى بود و این بسته را داد و رفت. بسته را گرفتم و باز کردم و با تعجّب دیدم مقدار سیصد دینار پول است. گفتم چرا گرفتى ما که از کسى پول نمى گیریم. با عجله پا شدم و زود رفتم تا وجه را به صاحبش برگردانم ولى در کوچه اثرى از کسى ندیدم و قهراً فهمیدم که مطلب به موضوع دیروز بر مى گردد. صبح که شد تصمیم گرفتم فوراً قروض خود را پرداخته به ایران مراجعت کنم و همین کار را کردیم.


آرى آنان که در راه تحصیل علم و دانش چشم از اسباب مادى برمى دارند و دل به خدا مى سپارند خداوند آنها را در سختیها مدد مى رساند و به آنها اطمینان مى بخشد، نبى گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) فرمودند:


«من طلب العلم تکفّل الله برزقه; هر کس خود را در مسیر تحصیل علم و دانش قرار دهد خداوند متعال متکّفل روزى اوست و گره هاى زندگیش را او مى گشاید.»


امید است که این خاطره پیامى باشد براى تمام دانش پژوهان خاصه طلاب حوزه هاى علمیه تا با خاطرى آسوده در مسیر کسب دانش قدم برداشته با دلى مطمئن به کسب معارف بپردازند.


3 ـ وجدان آگاه و بیدار


علامه طباطبائى(رحمه الله) پس از بازگشت از تبریز به قم با روح حساس و کنجکاو در صدد شناسایى نیازمندیهاى موجود در بطن حوزه و رفع آنها برآمد. در پى این هدف چه بسا مورد بى مهرى بزرگان حوزه قرار گرفته از راهى که در پیش گرفته منع مى شود، خود ایشان در این باره چنین مى گویند:
«هنگامى که به قم آمدم مطالعه اى در برنامه حوزه کردم و آن را با نیازهاى جامعه اسلام سنجیدم و کمبودهایى در آن یافتم و وظیفه خود را تلاش براى رفع آنها دانستم.


مهمترین کمبودهایى که در برنامه حوزه وجود داشت در زمینه تفسیر قرآن و بحثهاى عقلى بود. از این رو درس تفسیر و فلسفه را شروع کردم. و با اینکه در جوّ آن زمان تفسیر قرآن، علمى که نیازمند به تحقیق و تدقیق باشد تلقّى نمى شد، و پرداختن به آن شایسته کسانى که قدرت تحقیق در زمینه هاى فقه و اصول را داشته باشند به حساب نمى آمد، بلکه تدریس تفسیر نشانه کمى معلومات به حساب مى آمد، در عین حال اینها را براى خودم عذر مقبولى در برابر خداى متعال ندانستم و آن را ادامه دادم; تا به نوشتن تفسیر المیزان انجامید.»


یکى از شاگردان ایشان مى نویسد:
«درس فلسفه نیز در آن عصر چندان خوشنام نبود و تلاشهاى زیادى براى تعطیل درس استاد انجام مى گرفت و حتى یک مرتبه مرحوم آیة الله بروجردى در اثر اصرار زیاد عناصر ناآگاه از ایشان خواستند که درس فلسفه خود را محدود نمایند. استاد پاسخ متینى براى آن مرحوم نوشتند و تأکید کردند که این درس را به عنوان وظیفه شرعى تعیین کردم و براى تأمین نیازمندى ضرورى جامعه اسلامى مى گویم، ولى مخالفت شما را هم به عنوان زعیم حوزه و رهبر جامعه شیعه جایز نمى دانم. از این رو اگر حکم به تعطیل بفرمایید اطاعت مى کنم و حکم شما براى ترک وظیفه اى که تشخیص داده ام عذرى در پیشگاه الهى خواهد بود، ولى اگر حکم نمى فرمایید به وظیفه خودم ادامه مى دهم.


مرحوم آیت الله بروجردى توسط پیشکار خود پیغام دادند که هر طور وظیفه خودتان مى دانید عمل کنید. رفتار مؤدبانه و حکیمانه علامه، جلوى سوء تفاهم و تأثیر سوء سعایتهاى حسودان و ناآگاهان را گرفت و موقعیّت معظم له بیش از پیش تثبیت شد.
استاد تنها به درس عمومى فلسفه اکتفا نکرد و با تشکیل جلسات خصوصى به بررسى فلسفه هاى غربى مخصوصاً ماتریالیسم، دیالکتیک پرداختند. این جلسات به تألیف کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» انجامید.»


ملاحظه شود که احساس مسؤولیت در علامه وى را به سرشتى که خود از آن بى خبر است هدایت مى کند و در پى انجام وظیفه تفسیر عظیمى چون المیزان و کتابهایى چون اصول فلسفه و بدایة الحکمة و نهایة الحکمة بهترین کتاب هاى فلسفى به جهان اسلام و به حوزه هاى علمیه تقدیم مى شود.


به راستى سیره و روش علامه مى تواند براى همه عالمان و محققان اسلامى درس باشد، تا سعى و تلاش علمى خود را در جهت تأمین نیازهاى حوزه ها و جامعه اسلامى تنظیم کنند. چنین نباشد که در یک رشته از علوم اسلامى هزار متخصص وجود داشته باشد و در سایر رشته هاى دیگر کمتر از عدد انگشتان یک دست. و این وظیفه علاوه بر آنکه بر عهده تک تک دانش پژوهان علوم و محققان است بر عهده مدیران جوامع علمى نیز است تا بر اساس نیازهاى موجود و برآورد استعدادها با دورنگرى نسبت به آینده از همین امروز در فکر تأمین نیروهاى لازم باشند و علوم حوزه ها را در تمام عرصه ها رشد داده، از یکسونگرى اجتناب نمایند.


کوتاه سخن اینکه علامه، عالمى بود متعهد با وجدانى بیدار و در برابر نیازهاى جهان اسلام حساس.وى مردى بود متواضع، باوقار و متین، وارسته، مهذب، عفیف، بى هوى و هوس، صبور، کم سخن، پر فکر، سخت کوش، خلیق و با حیا، بى آلایش و ساده، مودّب و در بذل دانش حریص و در نهایت او در سیر استکمالى خود به حد تجرد بررخى رسیده مى توانستند صور غیبى را که دید افراد عادى از مشاهده آنها ناتوان است، مشاهده کنند.»


 


 


مشخصات مدیر وبلاگ
 
صدرا[27]
 

زمان بادیست که مے وزد. هم هست و هم نیست. آنان را که ریشه در خاکِ استوار دارند از طوفان هراسے نیست. جنگ مے آمد تا مردان ِ مرد را بیازماید. پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند! اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. زمان ما را با خود برده است اما این صدا جایے بیرون از دسترس زمان باقیست، و روزها یکے پس از دیگرے مے گذرند. بادِ زمان در این شهر زمینے مے وزد ،نه در آن شهر آسمانے که در کرانه ابدیت، بیرون از رهگذر باد وجود دارد . آن روزها مانده اند و باد زمان ما را با خود برده است ... حقیقت همین است ... . آن روزها زمین و آسمان به هم پیوسته بود و مردترین مردان ، از همین خاک بال در آسمانها مے گشودند. زمین عرصه ے ظهور یک حقیقت آسمانیست و جنگ بر پا شده بود تا آن حقیقت ظهور یابد. زندگے ادامه دارد و حقیقت جز در لحظاتے کوتاه ، نقاب از چهره بر نمے گیرد. شقایق ها پژمرده مے شوند اما عشق و زیبایے ماندگار است. زمان بادیست که به نخلستان آسیبے نمے رساند؛ غبار و خس و خاشاک را جابجا مے کند. از خود مے پرسیدم؛ کدام ماندگار تر است؟ کوچه و خیابانها؟ تصاویر؟ و یا آنچه در بطن این فضای روے داده است؟ دیدم که این همه جز بهانه اے براے وجود و ظهور آدمے بیش نیست ، همان سان که حجاب هاے ظلمت و نور نیز، بهانه ے تجلیه ے حقیقت اند. دیدم که جنگ برپا شده است که تا از این خاک دروازه اے به کربلا باز شود و مردترین مردان در حسرت قافله عشق نمانند. و چنین شد...


لوگوی وبلاگ
 

عناوین یادداشتهای وبلاگ
خبر مایه
بایگانی
 
لینک‌های روزانه
 
صفحه‌های دیگر
دسته بندی موضوعی
 
لوگوی دوستان
 
دوستان
 
موسیقی


ترجمه از وردپرس به پارسی بلاگ توسط تیم پارسی بلاگ